|
یاران ناب
|
|
شنبه 28 اردیبهشت ماه ، سالروز شهادت شهید هاشمی(فرمانده فدائیان اسلام)
شهید سید مجتبی هاشمی یک مغازه لباس فروشی در خیابان وحدت اسلامی داشت که آنرا تبدیل به تعاونی کرده بود. در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۴ وقتی کرکره مغازه اش را پایین می کشید ، خانمی جلو آمده و با عنوان اینکه از راه دور آمده و لباس می خواهد ، از شهید هاشمی درخواست می کند که وارد مغازه شود. وقتی آنها داخل مغازه می شوند، افراد مسلح وارد مغازه شده و از پشت ایشان را به رگبار می بندند و ایشان با زبان روزه در سن ۴۵ سالگی به آرزوی دیرینه اش رسیده وشربت شهادت را می نوشد. همسر شهید نقل می کند: ما قبل از جنگ زندگی مرفه ای داشتیم . چند باب منزل و... که با شروع جنگ سید مجتبی همه آنها را فروخت و برای جبهه تجهیزات خرید.
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 13 توسط سیدمحمدعلی صفری |
ميثاق با شهدا
من کجا و تو کجا که شنیده ام قطره ی خونت با همین خاک های شلمچه یا طلائیه ، یا شاید با آب های اروند همراه شد ، تا من را که بعد از سالها به زیارت تو کشانده ، هشدار دهد و کسی از درونم فریاد بزند که : های ! می دانی فاصله خونی که در رگ توست با آن قطره های خون در چیست؟ من کجا و تو کجا که شنیده ام چقدر راحت چشمت را به روی زرق و برق چراغ های شهر بستی! چراغ های چشمک زنی که مردمش را از نگاه به آسمان باز می داشت و تو اما به دنبال ستاره ها بودی و همین شد که خودت هم یکی از ستاره های آسمان شدی. من کجاو تو کجا که شاید در یک لحظه ی ملکوتی ، به قشنگی تمامی عمر آدم ها ، کوله بار گناهت را زمین گذاشتی و قنوت گرفتی ، سجده کردی . سجده شکر یا توبه نمی دانم ، هر چه بود در یک لحظه عهد بستی و تمام شد و همه چیز از همین یک لحظه شروع می شود ، لحظه هایی که شاید یک چشم بر هم زدن بیشتر طول نکشد ، اما چشمه ای در قلب آدم ها می جوشانند که سعادت عمری را رقم می زند ، لحظه ای که میثاق می بندی همان باشی که او می خواهد. وقتی بر آن خاکی که روی آن افتاده بودی قدم می زدم ، با تو پیمان بستم ، کوله بار گناهم را همان جا روی زمین بگذارم و همان میثاقی را ببندم که تو با خدا بستی. هنوز کلام پیر جماران را از یاد نبرده ام که فرمود: جنگ تمام نشده است ، جنگ ما جنگ حق علیه باطل است و تا پایان تاریخ ادامه خواهد داشت و من هر روز در کشاکش زندگی معنای این کلامش را در می یابم ، در جنگی که هنوز تمام نشده است با مسئولیتی شاید هزاران بار سنگینتر ، گاهی که بار سنگین این مسئولیت را بر دوشم احساس می کنم دلم برای آسمان تنگ می شود. و تو می دانی که در این زرق و برق شهرها پیمودن راه آسمان چقدر سخت است همراهیم کن ... تا شاید من هم به آسمانی ها بپیوندم. ... تا شاید من هم یکی از آنهایی باشم که امام عصر (عج) برای خودش انتخاب می کند. ... تا شاید من هم مثل تو پرواز کنم.
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12 توسط سیدمحمدعلی صفری |
پیام شهید شهید کریم پیاز آبادی: خواهرانم ! شما موظف هستید که برای پاسداری از خون شهیدان و من، حجاب اسلامی خود را مانند سیده ی زنان عالم ، حضرت فاطمه ی زهرا (س) حفظ نمایید
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 16 توسط سیدمحمدعلی صفری |
گريه بر شهيد
ای شهیدان! گریه بر شما افتخاریست ، که هر کس را نصیب نمی شود چشمی که بارانی حضور شما نشود بر صاحبش باید گریست
نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 16 توسط سیدمحمدعلی صفری |
شهید و لحظه ی جان دادن
استاد محترم حضرت حجه الاسلام والمسلمین انصاریان می فرمایند: وقتی لحظه ی جان دادن شهید می رسد ، ملک الموت حرکت می کند. از طرف خداوند خطاب می رسد: کجا میروی؟ می گوید: یک نفر می خواهد بمیرد ، شما هم از اول خلقت آدم به من مسئولیت داده اید که جانها را بگیرم. خداوند می فرمایند: بنشین ، جان شهید را خودم باید بگیرم. بین من و او حجابی نیست. تو در حدی نیستی که بتوانی جان او را بگیری.
نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 23 توسط سیدمحمدعلی صفری |
یک عمر خوانده بودیم ، « دارا » انار دارد...
در دست هايش امروز، «سارا» تفنگ دارد با دشمنان «دارا» ،او قصد جنگ دارد هنگام جنگ دادیم ،صدها هزار «دارا» شد کوچه های ایران ، مشکین زاشک «سارا» «سارا» لباس پوشید ،با جبهه ها عجین شد در فکه و شلمچه ، «دارا» به روی مین شد چندین هزار «دارا» ، با «خُود» یا که سربند یا تکه تکه گشتند ، یا که اسیر ، در بند «سارای» دیگری در، مهران شده شهیده «دارا» کجاست؟او در، اروند آرمیده صدها هزار «سارا»، چشمی به حلقه ی در از یک طرف و دیگر ، چشمی زخون دل تر «سارا» سوال می کرد ، «دارا» کجاست اکنون دیدند شعله ها را ، در قایقش به مجنون خون گلوی «دارا» ، آب حیاط دین است روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است هنگام جنگ «دارا» ، گشته اسیر و دربند «دارای» این زمانه ، با بنز رود به دربند «دارای» آن زمانه ، بی سر درون کرخه «سارای» این زمانه ،در کوچه با دوچرخه در آن زمانه «سارا» ، به جبهه ها عجین شد در این زمانه ناگه ،چادر لباس جین شد آن مقنعه ور افتاد ، جایش فوکُل در آمد «سارا» به قول دشمن ، از اُملی در آمد «دارا» و گوشواره ، حقا که شرم دارد در دستهایش امروز، او بند چرم دارد با خون و چنگ و دندان ، دشمن زخانه راندیم اما به ماهواره ، در خانه اش کشاندیم جای شهید اسم ، خواننده روی دیوار آنها به جبهه رفتند ، اینها شده طلبکار
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 23 توسط سیدمحمدعلی صفری |
چند كلام ناب
گلها همه رفتند ، ما خار نباشیم
اینجا جوانمردی به زمین می خورد
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 7 توسط سیدمحمدعلی صفری |
برگزیدگان برگزیدگان مسابقه ی شماره ی دو مقام معظم رهبری: شهید شیرودی اولین نظامی بود که به او اقتدا کردم جواب صحیح: شهید شیرودی نفر اول: سهرابی نفر دوم: فرامرز نفر سوم: محسن حاجیانی لطفاْ آدرس کامل پستی خود را در نظرات خصوصی بنویسید تا هدیه وبلاگ را برایتان ارسال کنیم.
نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12 توسط سیدمحمدعلی صفری |
میلاد حضرت زینب (س)
خدا در مکتب صبر علی (ع) پرداخت زینب (س) را برای کربلا ،با شیر زهرا (س) ساخت زینب (س) را بسان لیله القدری که مخفی ماند قدر او کسی غیر از حسین بن علی (ع) نشناخت زینب (س) را
نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 8 توسط سیدمحمدعلی صفری |
میلاد حضرت زینب کبری (س)
میلاد با سعادت عمه ی سادات ، حضرت زینب کبری «سلام الله علیها» را به پیشگاه امام زمان (عج) ،مقام معظم رهبری و همه ی شیعیان جهان تبریک عرض می نماییم.
روز پرستار
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 20 توسط سیدمحمدعلی صفری |
مبادا... مبادا خویشتن را وا گذاریم امام خویش را تنها گذاریم ز خون هر شهیدی لاله ای رست مبادا روی لاله پا گذاریم
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 14 توسط سیدمحمدعلی صفری |
مردان بزرگ در رقص گلوله دلنشین می میرند روی هیجان سرخ مین می میرند خاکستر پیکر تو هم گم شده است مردان بزرگ اینچنین می میرند
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 14 توسط سیدمحمدعلی صفری |
اعتراض شما
امیدوارم حالتون خوب باشه و از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد عده ای از شما عزیزان اعتراض کرده بودید که چرا من به نظرات شما اهمیت نمی دم
من همه نظرات شما رو می خونم برای اینکه این حرفم رو ثابت کنم از امروز به بعد به همه برای شهادتِ منِ رو سیاه هم دعا کنید
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 14 توسط سیدمحمدعلی صفری |
مهدی جان بیا
آقا این انتظار را به بهاری تمام کن یا ذره ای به ما بده از آن صبوریت بی تو نفس کشیدن و مُردن بدون تو تقدیرمان مباد که سخت است دوریت!
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 13 توسط سیدمحمدعلی صفری |
پیام تبریک
بسم رب الشهداء و الصدیقین دستگیری عاملان بمب گذاری حسینیه سیدالشهدا(علیه السلام) «کانون رهپویان وصال شیراز»را به همه جوانان انقلابی کشور تبریک گفته و به بروبچه های اطلاعات هم به خاطر این کار بزرگشون خسته نباشید می گوییم
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 11 توسط سیدمحمدعلی صفری |
شهید مهدی منتظر قائم
نیمه شعبان سال ۱۳۶۹ بود. گفتیم : امروز به یاد امام زمان (عج) می گردیم. اما فایده نداشت. خیلی جستجو کردیم. پیش خودم گفتم: « یا صاحب الزمان (عج) یعنی میشه بی نتیجه بر گردیم»در همین حین ۴ الی۵ گل شقایق را دیدم که بر خلاف همه شقایق ها که تک تک می رویند ، دسته ای روئیده بودند. گفتم حالا که دستمان خالی است، شقایق ها را می چینم و برای بچه ها می برم، شقایق ها را که کندم، دیدم روی پیشانی یک شهید روئیده اند. او نخستین شهیدی بود که در تفحص پیدا کردیم . به نام شهید مهدی منتظرقائم
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 11 توسط سیدمحمدعلی صفری |
خوشا به حال شهیدان چه ببرها که در این کوه ناپدید شدند چه سروها که در آغوش من شهید شدند نیامدند سفر کردگان این کوچه چه چشم های سیاهی که به در سفید شدند در انتظار مرام رفیق های قدیم هزار مرتبه تقویم ها جدید شدند هنوز پنجره هامان تا خروس خوان باز است خبر دهید به آنها که ناامید شدند بر آمدند شبی با هزار دست دعا هزار قفل فرو بسته را کلید شدند دو واژه از دو لبی را کنار هم چیدند دو بیت ناب سرودند و بوسعید شدند سیاهی از همه جا رو سیاهی از همه سو خوشا به حال شهیدان که رو سفید شدند
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 20 توسط سیدمحمدعلی صفری |
شهیدان زنده اند...
ای شهدا! برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مُرده.
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14 توسط سیدمحمدعلی صفری |
اگر بودی چه می کردی؟ آن روزهای تلخ اگر بودی چه می کردی؟ از عشق میهن شعله ور بودی چه می کردی؟ از یک طرف فکر زن و فرزند خود بودی از یک طرف فکر سفر بودی چه می کردی؟ وقتی دلت در اشتیاق سوختن می سوخت تو مردی از جنس خطر بودی چه می کردی؟ اصلاْ نمی دانم اگر تو هر شبانه روز از مادر خود بی خبر بودی چه می کردی؟ یک چشم اشک و چشم دیگر خون ، اگر حتی یک لحظه تو جای پدر بودی چه می کردی؟ شاید تمام حرف هایم ساده است ، اما فرزند مفقود الاثر بودی چه می کردی؟
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14 توسط سیدمحمدعلی صفری |
خدا نخواست
خدا نخواست که پیدا کنند خاک تو را کنار چند عدد استخوان پلاک تو را کدام لاله ی خونین پس از تو پُر کرده است تمام پیرهنِ سرخ چاک چاک تو را؟ هنوز بوی خوش یاس و جبهه می آید اگر کسی بگشاید دوباره ساک تو را تمام فکه و مجنون و هور را گشتیم چرا نیافت کسی عطر جسم پاک تو را؟ فرشته ها بدنت را به آسمان بردند خدا نخواست که پیدا کنیم خاک تو را
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 13 توسط سیدمحمدعلی صفری |
سردارِ بی سر
با بال و پری پُر از کبوتر برگشت همراهِ پرنده های دیگر برگشت مردی که سرش هوای پرواز گرفت سردار به جبهه رفت و بی سر برگشت
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 13 توسط سیدمحمدعلی صفری |
به دنبال چه می گردند؟
به دنبال چه می گردند؟ در این دشت پُر از تنهایی و غربت چه می جویند در این خاک های گرم ولی آنان بدون خستگی یا یأس به دقت سینه ی این دشت را می کاوند وگاهی هم تو گویی گنج می یابند و بر این گنج تازه خیره می مانند سئوالاتی درون ذهنشان جاری است جواب هیچ یک را هم نمی دانند: پلاکش کو؟ پلاکی نیست! همه حیران و سرگردان خدایا! این پوتین و مشتی استخوان و خاک در این صحرا از آن کیست؟
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 12 توسط سیدمحمدعلی صفری |
دو راهی
از شهیدان مانده تنها جامه ای نام و امضاء و وصیت نامه ای گر وصیت نامه ها را خوانده ایم پس چرا بین دو راهی مانده ایم؟
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 12 توسط سیدمحمدعلی صفری |
مسابقه مسابقه ی شماره ی دو سوال: این جمله مقام معظم رهبری مربوط به کدام یک از شهدای معروف کشورمان است: « ................ اولین نظامی بود که به او اقتدا کردم.» الف) شهید صیاد شیرازی ب) شهید فکوری ج) شهید شیرودی د) شهید کاظمی لطفاْ جهت شرکت در مسابقه گزینه صحیح را در قسمت نظرات بنویسید تا در پایان به سه نفر از عزیزان هدایایی اهدا گردد. آخرین مهلت جهت شرکت در مسابقه۲۱/۲/۸۷
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 5 توسط سیدمحمدعلی صفری |
پرواز
پريديم و به نام عشق رفتيم از اينجا تا مقام عشق رفتيم شبی همراه با يك تركش سرخ به پابوس امام عشق رفتيم
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 23 توسط سیدمحمدعلی صفری |
مسابقه برندگان مسابقه ی شماره ی يك نفر اول: خانم زهرا فتحعلی نفر دوم: معرفت نفر سوم: خانم کاویانی لطفاْ آدرس کامل پستی خود را در نظرات خصوصی بنویسید تا بلافاصله هدیه ی وبلاگ را برایتان ارسال کنیم
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 23 توسط سیدمحمدعلی صفری |
بسیجی
بسیجی و شهید از یک تبارند به راه دین و قرآن جان نثارند شهیدان در جوار حق نشستند بسیجی ها زخون پیمان ببستند بسیجی مکتبش خون حسین است کتابش روی گلگون حسین است بسیجی کهنه پرچمدار عشق است بسیجی تحفه ی بازار عشق است بسیجی همچو دریا پر خروش است بسیجی امر حق را جمله گوش است بسیجی تشنه جام طهور است بسیجی چشم در راه ظهور است
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 22 توسط سیدمحمدعلی صفری |
شهيد صياد شيرازی؛ هم دنيا ، هم آخرت
وقتی طلبه های شیراز خدمت آیت الله بهاءالدینی رسیده و از ایشان درس اخلاق خواستند و گفته بودند:« ما را هدایت کن ، درسی به ما بده» آیت الله بهاءالدینی فرموده بودند:« بروید از صیاد شیرازی درس زندگی بگیرید، اگر تیمسار صیاد شیرازی شدید ، هم دنیا دارید و هم آخرت»
نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 22 توسط سیدمحمدعلی صفری |
تقديم به رهبرم ، سرورم و مولايم سيد علی خامنه ای
دلم گرفته رفقا، دوباره هوای صحبت با شما دارم هوای گريه كنار ، مرقد پاك و غريب شهدا دارم می خوام امشب براتون از رهبرم دم بزنم از غريبيش بگم و عالمو بر هم بزنم پدری که زندگیش ساده شبیه فقراست فرش زیر پاش مث فرش اتاق ضعفاست همون که همیشه ،در خونه ی شهدا رو در می زنه همونی که روحش ، برای پیر جماران پر می زنه همون که بی خبر ، میره مسجد جمکران سر میزنه سلم لمن سالمکم آقا ، حرب لمن حاربکم آقا ما باید درد دلا و غصه هاشو بدونیم قصه زندان و سیلی خوردناشو بخونیم غافل از عبادت نیمه شب او نمونیم ما باید ارزش نعمت خدا رو بدونیم به جان حسینی ، که همه عالم می دونن جان منه وای اگه یه روزی ،کسی بخواد دل آقا رو بشکنه میگیم یا ابالفضل ، می ریزیم خون از سر هر چی حرمله سلم لمن سالمکم آقا ، حرب لمن حاربکم آقا کوری چشم دشمنا ، ما به دل مهر ولایت علی داریم دست خدا بر سر ما ، که علمداری مث سید علی داریم رهبر مملکت و سفره ساده مرحبا توی کوچه های بم پای پیاده مرحبا دل به لطف مهدی فاطمه داده مرحبا سر تسلیم به الله نهاده مرحبا یه روزی می فهمیم، دست عنایت آقا بر سر نداریم تو غفلت اسیر و ، یه روز می فهمیم که دیگه یاور نداریم پس بیا قول بدیم ، که دیگه دست از دامنش بر نداریم سلم لمن سالمکم آقا ، حرب لمن حاربکم آقا
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 16 توسط سیدمحمدعلی صفری |
موجی عشق
بچه ها به بابای علی می گفتن دیوونه..... علی می گفت مامانم می گه بابات دیوونه نیست ،ولی حتی خود علی هم باور نمی کرد که باباش سالمه....آخه می گفت بابام وقتی عصبانی میشه استکان رو پرت می کنه طرفم و همه چیز رو می کوبه..... یک روز علی با باباش اومد تو کوچه بچه ها بهش خندیدند و مسخرش کردند علی عصبانی شد و وقتی رسید تو خونه مدام با باباش دعوا کرد که چرا اینجوری هستی ...تو دیوانه ای....آبروی منو پیش بچه ها بردی....... و بعد رفت تو اتاق و زد زیر گریه.....یک روز علی دید باباش رفت تو کوچه ، اومد دید بچه ها دورش رو گرفتند و دارن دست می اندازندش و اون هم می خنده....... مامان علی با عصبانیت اومد و بچه ها رو پراکنده کرد و بابای علی رو برد خونه.....مامان علی کمتر روزی خونه بود ، چون تو خونه ی مردم کار می کرد.....آخه پول دواهای باباش گرون بودند......فردا صبح علی با مادرش باباشو بردند بیمارستان ....دکتر می گفت حالش داره بدتر میشه...... و ممکنه که.......مادر گریه می کرد وبه علی چیزی نمی گفت ، علی نمی دونست قراره چی بشه.....فردا علی اومد تو کوچه، دید باباش داره سرشو می کوبه به دیوار و از سرش داره خون میره.....بچه ها دورشو گرفته بودند و می خندیدند......علی بازم با باباش دعوا کرد.....
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 13 توسط سیدمحمدعلی صفری |
|
صفحه اصلي پست الکترونيک پرينت صفحه خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386
BLOGFA.COM
|