

دوباره روزای سیاه بیچارگی رسیده
توی خونه ی سینه، خالی ازعکس یک شهیده
دیگه نگامون به زمین کرده عادت
تو آسمون دل نمیاد عطر شهادت
تو روزگاری که مرده حتی خجالت
از این سیاهی به خدا، شهدا شرمنده ایم
خالی شده جای شما، شهدا شرمنده ایم
ما اونایی هستیم که گفتیم رزمنده ایم همیشه
ولی یه روز اومد که دیدیم تیشه زدیم به ریشه
حسرتمون امروز آسمون بهشته
حسرتمون راه بی نشون بهشته
حسرت گلای لاله گون بهشته
دلی که تنگه می خونه شهدا شرمنده ایم
حضرت زهرا می دونه شهدا شرمنده ایم
رسیده روزی که نباید چشمامونو ببندیم
روزیه که باید به هرچی بی دردیه بخندیم
چشم مادری که هنوزم چشم به راهه
می بینه که امروز آرزوهاش تباهه
به چشای من و توخواب راحت گناهه
از اینکه عاشق نشدیم، شهدا شرمنده ایم
از اینکه لایق نشدیم، شهدا شرمنده ایم
شهدا شرمنده ایم...

شهید آوینی:
همه ی پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم!
ولی حقیقت این است که ......
زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.

قرآن به جز از وصف علي آيه ندارد
ايمان به جز از حب علي پايه ندارد
گفتم بروم سايه لطفش بنشينم
گفتا که علي نور بود سايه ندارد
![]()
نازد به خودش خدا که حيدر دارد
درياي فضائلي مطهر دارد
همتاي علي نخواهد آمد والله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد
![]()
علي در عرش بالا بينظير است
علي بر عالم و آدم امير است
به عشق نام مولايم نوشتم
چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟
![]()
ما زين جهان از پي ديدار ميرويم
از بهر ديدن حيدر کرار ميرويم ،
درب بهشت گر نگشايند به روي ما
گوييم يا علي و ز ديوار ميرويم . .
چند وقت در شلمچه بوديم.
يك روحاني بسيجي داشتيم كه خيلي با بچهها راحت بود.
معمولاً بعد از نماز خودش اين دعا را ميخواند و ما را توصيه ميكرد، حتماً يكي از دعاهايمان اين باشد:«خدايا به بسيجيان ما ترمز و به سپاهيان ما كلاج و به ارتشيان ما گاز ناقابل عنايت بفرما.»
بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت 2000نفری را سر کار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!

می رفتیم گلزار شهدا همه گریه می کردند، او می خندید.فاتحه اش را می خواند وبا دست می زد روی سنگ قبر ومی گفت :هان!چی شد تنها رفتی؟چرا منو نبردی؟
می خندید.با شوخی می گفت. براش روضه می خواندم که اینها شهیدند.مقام دارند.سنگین باش.احترامشان را نگهدار. می گفت من که با اینها رودرواسی ندارم که...
شب عملیات خیبر صدایم کرد.همه داشتند خداحافظی می کردند.بغلم کرد.گریه کردیم،بعد گفت من این دفعه شهید می شم.،مدیونی اگه اومدی سر قبرم،همون کارایی که من سر قبر شهدا می کردم نکنی.
قشنگ می آیی می خندی،با دست می کوبی روی سنگ قبر.باهام حرف می زنی،قشنگ با لب خندون،لبات پرخنده....
گلوله توی صورتش خورد،آرام خندید،همانطور با خنده لب هایش راجنباند بعد گفت :
یامهدی(عج)...
وبعد تمام......
بدون هيچ توضيحي اين دستنوشته شهيد محمد عبدي رو بخونين، خودش گوياي خيلي حرفهاست....


اي شهدا برخيزيد گويي اينجا همه چيز تمام شده است.
و انگار نسل جهاد ديده ديروز به خط پايان رسيده است. اگر سراغمان نياييد و کلامي و حرفي به زبان
نياوريد ما هم کم کم باورمان ميشود که همه چيز تمام شده است. باورمان ميشود که ديگر رد پايي از
شما پيش رويمان نيست باورمان ميشود که ما هم ديگر بايد با مد، پرستيژ و آنکارد محاسن و تيپ
اداري و خلاصه همه چيزمان مثل آدم شود. اگر شما حرفي نزنيد باورمان خواهد شد که امام جلوي
چشممان جرعه جرعه جام زهر را نوشيد و همگي گفتيم، الحمدالله جنگ خانمانسوز تمام شد.


اي شهدا که جوانمردي در ذائقه شما بود، لحظاتي از خلوت بهشت فارغ شويد زخم ترکشها را فراموش
کنيد و از ما دلجويي نماييد. بعد از شما لباس خاکيمان را از تن در آوردند. اجازه نداريم مثل آنروزها بگوييم
التماس دعا، به ما آموختند که چگونه بخوانيم و بنويسيم؟!...... اي شهدا آنچه دنياي بي شما و بي امام
را قابل تحمل نموده وجود خامنهاي عزيز است. اي خوش انصافها اينجا ديگر بلدوزرهاي جهادگران بي
سنگر که خاکريزهاي صداقت و درستي را بنا مي کردند خاموش شده است اينجا فانوسها خاموش شده
است. اينجا خيانت به رفيق قاموس فرصت طلبان و رسيدن به جاه و مقام به بهاي خاموشي عزت نفس
است. اي شهدا اينجا ديگر از عروج خبري نيست و همه از براي فنا شدن دست و پا ميزنند. دستهاي
ناپاک بهم گره خورده تا بر نسل جوان امروزي روح بي اعتقادي و دنيا زدگي را جريان دهد.


دنياي غرب بر دلها مثل هوس ميکوبد و در اين روزگار مردم پر فتنهاي نيز هستند که با زبان دين مراد دنيا
و مسند و بقا بر قدرت خويش را ميطلبند و از تکه تکه شدن پيکرها نردبان صعود ميسازند. اگر در برابر
مظالمشان کلام حقي بگويي در مسلخ گاه هوا و هوسشان قرباني مي شوي و خلاصه اينجا بازار هزار
رنگ بيمهرههاست. اينجا ساکنينش به جرم بي وفايي محکومند. آري شهدا براي همين است که دلمان
تنگ شماست از قول ما به امام بگوييد که قرار ما اين نبود. ديگر از شما گفتن، از چند شب خاطره فراتر
نمي رود. بسيجي بودن به همان چند قطره چکاني فلج اطفال خلاصه مي شود. گريه و حسرت در فراغ
شما به جهالت و هواس پرتي ياد ميشود. اي شهدا به داد ما برسيد.
اينجا ماندن سخت است در قنوتمان دلتنگي شماست و در سجده هايمان بيتابي فراغتان و در رکوع
هايمان خميدگي دوري از شهادت است. اي شهدا سکوت غربتمان دردناکترين دردي است که تاب تحمل
را از وجودمان زدوده است ما هرگز به چنين صلح سبزي فکر نميکرديم و تنها ميدانهاي سرخ انديشهمان
بود و اينک در قبيله، رد از همه کس، ما بازمانده ترينيم، به بي شهادتي، رياضت تدريجي مرگ را

منتظريم و در تب و تاب وصل به شما لحظه شماريم و اگر اين نباشيم بايد آنقدر بيتفاوت شويم که همه
چيزمان را يک شبه فراموش کنيم تا ما هم به نوايي برسيم و از راهکارهاي تملق و چاپلوسي با فراموش
تفکر امام، خادمين در گاه مصلحت انديشان شويم.
اي شهدا ما در روزگار فقر محبت نگاهمان لبريز از ياد و التماس به شماست. اگر خوب گوش کنيد خواهيد
دانست که دل شکسته ما بهترين آوازي است که در فراغتان شب و روز مينوازد. بعد از شما تحمل
خيلي چيزها سخت است به بهانه صبرمان، به سکوت مرگ آوري دعوت ميکنند. کاميابي هاي دنيا
مقدمه فراموشي ذکر خداست و خاتمهاش با لبخند شيطان مانوس است. اي شهدا ما براي شما صبر
ميکنيم و لو با فنا و فراموشي جان. اي شهدايي که در وقت خلوت و جلوت انس يافتهاند بر دلهاي پر رنج
ما برآوريد. خداحافظ اي شهدا اي گلبرگهاي خونين شلمچه، اي لبهاي سوخته فکه، اي گلوهاي تشنه، ا
ي تشنههاي فرات شهادت، خداحافظ، شما رفتيد و ما مانديم و راه ناتمام......
حتما بخونید
بيدار شدن قبل از ساعت چهار صبح ممنوع بود، اما بعضي از برادران زود بلند ميشدند و نماز شب ميخواندند. نگهبانان عراقي نيز در صورت مشاهده، اسامي آنها را مينوشتند تا صبح كه شد تنبيهشان كنند. يك شب نگهبان عراقي آسايشگاه به يكي از برادران كه زود بلند شده بود، اشاره كرد و گفت: اسمت چيست؟ آن برادر گفت: شنبه. -اسم پدرت؟ -يكشنبه. -اسم پدر بزرگت؟ -دوشنبه. نگهبان عراقي پس از يادداشت كردن اسم او بيرون رفت و فردا صبح مجدداً سر و كلهاش پيدا شد. گفتني است كه عربها اسم فاميل را نمينويسند و براي خواندن مشخصات فرد، اسم پدر و پدربزرگ را به دنبال اسم شخص ميآورند. لذا فردا صبح وقتي كه نگهبان عراقي براي تنبيه برادرمان اسمش را خواند و بلند گفت: «شنبه يكشنبه دوشنبه را بياوريد» بچهها زدند زير خنده. او دوباره اسم را خواند اما هيچكس نيامد و تنها خنده بچهها شدت گرفت. سرباز عراقي كه دليل خنده بچهها را نميدانست، از خجالت سرش را پايين انداخت و بيرون رفت. بعداً كه از يكي از جاسوسها دليل خنده بچهها را پرسيده بود، او گفته بود اينها اسم روزهاي هفته است.
طنز در اسارت
در آخرين سال اسارت، نامهاي براي يكي از اسرا با اين مضمون آمد:
فرزندم ! اميدوارم حالت خوب باشد؛ براي اطلاع تو مينويسم كه در اولين سال اسارتت، يك بز و يك ميش خريدم تا وقتي برميگردي، قرباني كنم. اما آن قدر نيامدي كه از همان دوتا الآن يك گله دارم. مادر منتظرت
حتما بخونید
ظاهراً عراقيها، حالا به هر دليل و جهت، متوجه شده بودند كه من روحاني هستم و در پي آن بودند تا از زبان خود من بشنوند، چرا كه اقرار من به اين واقعيت فيالواقع حكم اعدام و مانور تبليغاتي بر روي من بود و به همين جهت تا ميتوانستم سعي در كتمان اين مطلب داشتم. جلسات بازجويي، متمادي و طولاني شده بود، از اين رو تصميم گرفته بودند تا با دعوت از افسران و استمداد از آنها جلسات بازجويي را هرچه زودتر به پايان برسانند. افسرها از بغداد آمدند و با حضور آنها جلسه آغاز شد. پس از رد و بدل شدن چند جمله، روش معمول و ابتدايي بازجويي آنها كه ضرب و شتم باشد، آغاز شد. با هر ضربهاي كه ميزدند، من يك «الهي العفو» ميگفتم و اين روند ادامه پيدا كرد تا اينكه موجبات تعجب و كنجكاوي افسران به اصطلاح ميهمان را فراهم آورد و بالاخره يكي از آنها دليل بر زبان راندن اين جمله را پرسيد. در پاسخ گفتم: من فكر ميكنم اين شكنجهها و ضرب و شتمها را خدا به خاطر گناهاني كه انجام دادهام، براي من مقدر كرده و شما اسباب كفاره گناهان من شدهايد. از اين رو با هر ضربهي شما از خدا ميخواهم كه مرا به خاطر گناهانم ببخشد. بلافاصله يكي از افسران كه به شدت عصباني و برآشفته شده بود، فرياد كشيد: بزنيد اين فلان فلان شده را! چون گناهان زيادي دارد و بايد مجازات شود. اين مقدار كافي نيست.
باز هم در دل جنون آغاز شد
زخم ميدانهاي مين ابراز شد
بازهم مجنون ليلايي شديم
بعد عمري باز شيدايي شديم
ياد گلها ياد شبنم ها بخير
ياد بوذر ياد ميثمها بخير
ياد آن دريادلان ناشکيب
کوي سبقت ميربودند از رقيب
آن زمانها عشق ميدان دار بود
عشق در دلهايمان سردار بود
رنگ خون، بالاترين رنگ بود
عشق آنجا ناخداي جنگ بود
آي دريا، بوي طوفان ميدهي
بوي عاشورا و قرآن ميدهي
باز امشب، دستهامان پرنياز
عشق در سجادههاتان گرم راز
هشت سالي، خون تيمم کردهايم
روي آتش، ما تبسم کردهايم
هشت سالي بود که بوي ترکش داشتيم
معبري مين، بين دلها داشتيم
زخم ميدانهاي مين يادش بخير
کوچ عشاق از زمين يادش بخير.
شهادت مظلومانه امام عشق و تقوی و صداقت
عالم شیعه صادق آل محمد (ع)
بر تمامی رهروان حق و حقیقت تسلیت باد

امشب غریبآباد دل سیهپوش عزای توست. امشب بر گلوی آسمان بغضی سخت بر جای مانده، امشب ابرها صیحه میزنند، زمین بر خود میلرزد و ضجههایی غریب، بنیان مدینه را از هم میپاشد. مدینه در تب غم میسوزد، آه سردی بر چهره شهر نقش بسته است، مردی از کنج خانهای ساده چشم از جهان فرو میبندد.
گویی امواج خروشان علم در ساحل ابدیت آرمیده است، گویی عشق با تمام وسعتش در دل خاک جای گرفته است. همه جا سخن از اوست، نامش به صداقت آسمان میماند، مدینه روزهای با او بودن را خوب به یاد دارد، لطافت روحش مدینه را بهشتی میکرد، و سوز مناجاتش به خاک بها میداد. کرسی درسش اندیشهها را بارور، عقلها را متحیر و دلها را مبهوت میکرد.
او از سلاله "لو کشف الغطا" است. میدانی از چه کسی میگویم و در ماتم که میسوزم، هم او که نامش بر سردرِ ابواب جنت نوشته شده است. مردی که به نور او بهشت را آفریدند آسمان برای او میبارد، و زمین برای او میبالد و گلها برای او میخندند.نامش جعفر است و لقبش صادق، که به صدقش ملائک گواه بودند. او کوثری بود که هر که از زلال حکمتش نوشید؛ حکیم شد و هر که بر کرانه عرفاتش قدم نهاد، مجنون شد، خطیبان، به بیان او خطبهخوان شدند؛ هم او که به فرداها روشنی داد، و انسانها را از جهل رهانید، امشب در سکوت شب، بر صادق آل محمد(صلیاللهعلیه و آله) میگریم و بر غربت او اشک میریزم. امشب تا سپیدهدمان، هق هق گریهام و فریادم را با پیک اشک و عشق به بقیع خواهم رساند.
"حسن رضایی"
گروه دین و اندیشه تبیان،

نشاني ات را گم کرده بودم
از مادرت پرسيدم
گفت: آن قطعه …رديف اول
آمدم و يادم آمد که مي گفتي
((قطعه)) همان غزل است اگر سر نداشته باشد
تو هم غزل بودي … قطعه قطعه…
قافيه ات شايد سنگ
و چه قافيه سختي براي ترانه…

ای کاش دل شکسته ام شاد شود
ویرانه ی عمر رفته آباد شود
این باقی عمر را چه حاصل چه ثمر
با فیض شهادت روحم آزاد شود

