تبليغاتX
یاران ناب

 

 عکس هايت آمد

و آن چند خط

... من حالم خوب است

چهارده تابستان گذشت

گندم ها درو شدند و يونجه ها

باد شکوفه ها را غارت کرد

زمين برکت نداشت

شبها شغال ها زوزه می کشند

سميرا بی نقشه قالی می بافد

محمد حسين مي رود ده بالا نان می گيرد

عکس هايت آمد

گفته بودی بی بی هم عکس ها را ببيند

بی بی عکس هايت را بوئيد

و گذاشت لای قرآن

راستی ! پنج سال است

بی بی نمی بيند

پيراهنت را بفرست

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 20 |

خيلی اشکش را نگه می داشت توی چشمش ، همسرش فقط يکبار گريه اش را ديد ، وقتی امام (ره) رحلت کرد. دوستش می گفت :( ما که توی نماز قنوت می گيريم ، از خدا می خواهيم که خير دنيا و آخرت را به ما اعطا کند  و يا هر حاجت ديگری که برای خودمان باشد ، اما صياد توی قنوتش هيچ چيزی برای خودش نمی خواست. بارها می شنيدم که می گفت: اللهم أحفظ قاعدنا الخامنه ای ،بلند هم می گفت ، از ته دل

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 20 |

مقام معظم رهبری در مورد شهيد شيرودی می گويد:(شيرودی به يکی از برادران که از دوستان قديمی اش بود ، گفته بود: فلانی بيا يه خداحافظي از روی خاطر جمعی با تو بکنم ، زيرا می دانم که بايد شهيد شوم. اين برادرمان گفته بود که خدا کند حفظ بشی و خدمت کني . شيرودی گفته بود: نه! سرهنگ لشکری رو در خواب ديدم ، به من گفت:(شيرودی ! يه عمارت خيلی خوب برايت گرفته ام . بايد بيايی و در اين عمارت بنشينی ، لذا می دانم که رفتنی هستم)

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 19 |

برای بچه های تفحص و برای آنهايی که به دنبال گمشده خود می گردند ، هيچ لحظه ای زيباتر از لحظه کشف پيکر مطهر شهيد نيست؛ اما زيباتر از آن لحظه ای است که زير نور آفتاب يا چراغ قوه ،پلاکی بدرخشد. در طلائيه وقتی زمين را می شکافتيم ، پيکر مطهر شهيدی نمايان شد که همراه او يک دفتر قطور اما کوچک بود ، شبيه دفتری که بيشتر مداحان از آن استفاده مي کنند . برگ های دفتر به خاطر گِل گرفتگی به هم چسبيده بود و باز نمی شد. آن را پاک کردم. به سختی بازش کردم . بالای اولين صفحه اش نوشته بود: 

                              عمه بيا گمشده پيدا شده

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 19 |

دو نفر از خواهرانی که به اسارت عراقی ها در آمده بودند ، می گفتند: عراقی ها دستهای ما را بسته بودند و ما را مجبور می کردند که بدويم و وقتی که زمين می خورديم، کنارمان تير می زدند و با حال تمسخر به ما می خنديدند. به بعضی از خواهرها تجاوز کرده و سينه هايشان را بريده بودند. عراقيها عاشق کشتن خواهرها و روحانيون بودند. مثلاً يک روحانی را گرفته و دور تا دور عمامه اش را با سرش بريده بودند. آنها وقتی به جسد پاسداری می رسيدند که علامت سپاه بر سينه داشت ، بدن مرده او را سر می بريدند.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 15 |

پدر و مادرم می گفتند بچه ای و نمی گذاشتند بروم جبهه. يک روز که شنيدم بسيج اعزام نيرو داره؛ لباس های صغری (خواهرم) رو پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه ، زدم بيرون. پدرم که گوسفندها را از صحرا می آورد،داد زد: صغری کجا؟ برای اينکه نفهمد سيف الله هستم ، سطل آب را بلند کردم که يعنی می روم آب بياورم. خلاصه رفتم ! از جبهه لباس ها را همراه يک نامه پست کردم. يکبار پدرم آمده بود شهر و از همان جا به من تلفن کرد و گفت: ای بنی صدر ؛ وای به حالت ، مگر دستم بهت نرسه.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 13 |

يک روز چند تا از خانم های افسرها دور هم جمع شده بودند ، يکی شان گفت: شوهر من آنقدر دخترم رو دوست داره که اگه اون نصف شب بگه کنتاکی می خوام ، ميره و از هر جا شده برايش می خره . گيتی ( همسر شهيد آبشناسان) ميگه: جدّی؟ همسر من هم آنقدر دخترم رو دوست داره که اگه اون هر وقت بگه کنتاکی می خوام بهش ميگه : با نفست مبارزه کن دخترم.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 6 |

        يک روز به هيئت سحر می آيد

                            با سوز دل و ديده تر می آيد

       يک روز به انتقام هفتاد و دو شمس

                            با سيصد و سيزده قمر می آيد

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 6 |

گر کاوه رفت پتک گرانش هنوز هست

فرياد سرخ صاعقه سانش هنوز هست

افتاد اگر عَلَم زکف آن سپاهدار

پرچم به دست هم نفسانش هنوز هست

در خلوت شبانه گلدشت های غرب

پژواک ربنای نهانش هنوز هست

در نيمه های شب اگر او اشک شوق ريخت

تأثير اشک های روانش هنوز هست

در موسم شباب چو گل گر فسرد و رفت

روح شکوهمند و جوانش هنوز هست

آن شب شکار را اگر از ما گرفته اند

بر دست ما خدنگ و کمانش هنوز هست

در آرزوی بوسه قبر حسين (ع) بود

در انتظار بوسه لبانش هنوز هست

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 6 |

در اشغال خرمشهر ، چند نفر از افراد تيپ کماندويی ۳۳ عراق وارد خانه اي مي شوند و با نوزادي که در گهواره گريه مي کند رو برو مي شوند. نوزاد را به مقر فرمانده تيپ مي آوردند. فرمانده تيپ مي گويد : شما مي خواهيد بزرگش کنيم ، آنوقت بيايد به روي ما اسلحه بکشد، نخير لازم نکرده! و با لگدي نوزاد را چند متر آنطرف تر پرتاب مي کند ، به طوري که تمام روده هاي آن نوزاد بيرون ريخته و مغزش متلاشي می گردد.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 6 |

 ... يک روز از يکی از سرهنگ های ارتش ( که پايش آسيب ديده بود) خواستند که پيش نماز شود. اما او رد کرد. آنقدر اصرار کردند تا او مجبور شد قبول کند. رکعت اول را خوانديم. وقتی می خواست برای رکعت دوم بلند شود ، گفت: يا حضرت عباس (ع)! همه زدند زير خنده و نماز به هم خورد. او برگشت و گفت: بابا من که گفتم مرا جلو نفرستيد ، تا خواستم بلند شوم دردی در پايم احساس کردم و ناخود آگاه گفتم: يا حضرت عباس (ع)

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 5 |
value="false" />