
عکس هايت آمد
و آن چند خط
... من حالم خوب است
چهارده تابستان گذشت
گندم ها درو شدند و يونجه ها
باد شکوفه ها را غارت کرد
زمين برکت نداشت
شبها شغال ها زوزه می کشند
سميرا بی نقشه قالی می بافد
محمد حسين مي رود ده بالا نان می گيرد
عکس هايت آمد
گفته بودی بی بی هم عکس ها را ببيند
بی بی عکس هايت را بوئيد
و گذاشت لای قرآن
راستی ! پنج سال است
بی بی نمی بيند
پيراهنت را بفرست









