
فرا رسيدن ماه محرم ، ماه شهادت امام حسين (ع) و يارانش باوفايش ، برتمامی شيعيان جهان تسليت باد
|
فرا رسيدن ماه محرم ، ماه شهادت امام حسين (ع) و يارانش باوفايش ، برتمامی شيعيان جهان تسليت باد + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 21 دی1386 و ساعت
10 |
قال الحسين (عليه السلام): البَخيلُ مَن بَخِلَ بِالسَّلامِ بخيل کسی است که در سلام کردن بُخل ورزد. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در پنجشنبه 20 دی1386 و ساعت
21 |
به گمانم متوجه شدی که چرا هويزه را کربلا ناميدم. آری ! اگر در کربلا امام حسين (ع) خبر شهادت يارانش را شب قبل از نبرد به آنان داد ، در هويزه نيز شب قبل از عمليات ، حسينی ديگر از نسل پاک محمد (ص) ، عمل جدش سيد الشهدا (ع) را تکرار کرد . اگر در کربلا با اسب بر پيکر شهدا راندند ، در هويزه با تانک اين کار را انجام دادند. اما بگذار بگويم که شهدای هويزه چقدر بزرگوار بودند. آری ! بگذار بگويم که در کربلا بعد از اينکه حضرت فرمود فردا همه شهيد می شويم ، عده ای به امام حسين (ع) پشت کردند ، اما در هويزه بعد از اينکه سيد حسين علم الهدی وعده شهادت يارانش را به آنها داد ، نه تنها او را رها نکردند ، بلکه برای رسيدن زمان جان دادن در راه دوست لحظه شماری می کردند. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 14 دی1386 و ساعت
13 |
خمپاره ۶۰ : عزرائيل بسيجی: آهنربا ژ۳: افعی سياه توالت فرمانده هان و مسئولان: کاخ سفيد دوشکا: بلبل خط کلاشينکف: کلاغ کيش کن سيفون: صدام قاطر : ترابری ويژه مين ضد نفر گوجه ای: پابوس نماز شب : پا لگد کن آفتابه: تک لول مواد شيميايی : شمر ذی الجوشن + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 14 دی1386 و ساعت
12 |
شب عمليات هويزه حسين درخواست آب نمود که بتواند غسل شهادت کند ، اما آب به اندازه کافی نداشتيم. گفت: اگر به اندازه شستن سرم آب داشته باشيد کافی است. گفتم: فردا عمليات است و در گرد غبار فردا دوباره سرت کثيف می شود. گفت: به هر حال می خواهم سرم را بشويم. گفتم: مگر می خواهی به تهران بروی؟ گفت: نه ، فردا می خواهم به ملاقات خدا بروم. + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در جمعه 14 دی1386 و ساعت
12 |
سه شنبه ۱۱ دی ماه سالروز ولادت و شهادت سيد مجتبی علمدار بر شيفتگان شهيد و شهادت مبارکباد
+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت
11 |
ترکشی به سينه شهيد کشوری نشسته بود . منتظر آخرين عمل جراحی بود . گفتند : بمان تا پس از عمل جراحی مرخص شوی . جواب داده بود : ( وقتی اسلام در خطر باشد من اين سينه را نمی خواهم) + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت
6 |
به ما می گفت :( خجالت می کشم ، من خيلی در حق خانواده ام کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام. فرصتش کم بود وگرنه دلم می خواست. ) يک روز در زدند ، پيک نامه آورده بود ، قلبم ريخت که نکند شهيد شده باشد . پاکت را باز کردم ، ديدم يک انگشتر عقيق برايم فرستاده و نوشته : (به پاس صبرها و تحمل های تو) به نقل از همسر شهيد + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت
6 |
فرق مادر شهید با تمام مادران دیگر خلاصه می شود در این : مادر شهید قبل از اینکه مادر شهید شود (شهید) می شود + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت
6 |
مطالب اين وبلاگ پنجشنبه و جمعه هر هفته به روز خواهد شد نظر يادتون نره ها + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 1 دی1386 و ساعت
20 |
وبلاگ ياران ناب قصه تار و پودی از لطافت عشق و صلابت حماسه بر پرچمی است مقدس پرچمی که در کربلا به اهتزاز در آمد چهارده قرن تاريخ ولايت را در خط سرخ شهادت پيمود در هشت سال دفاع مقدس تکثير شد تا سرانجام ؛ به فرمان آخرين فرمانده زمين و زمان بر فراز قلّه های اقتدار جهان به اهتزاز در آيد + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 1 دی1386 و ساعت
13 |
مبادا گم شود در ذهنمان احساس سنگرها مبادا گم شود در يادمان ياد برادرها مبادا گم شود ديروزهای ساده و سربی مبادا گم شويم امروزها در چنبر زرها چه پيکرها که بی سر ، در ميان آتش و خون بود و سرها با نگاه باز خود دنبال پيکرها هنوز از خاطرات شهر بوی زخم می آيد و روی شانه هايمان صدای پای خنجرها شما رفتيد با زيباترين راهی که ممکن بود و ما مانديم ، ما بيچاره ها ، ما نابرادرها خدا عمرت دهد ای عشق ، ما را باز ياری کن مبادا گم شود در ذهن ما ياد برادرها + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 1 دی1386 و ساعت
13 |
ساختمانمان موش زياد داشت. شبها از ترس موش نمی توانستم به آشپزخانه بروم. يک موکت زدم به جايی که فکر کردم محل رفت و آمد موش هاست. يک شب مهدی آمد و گفت:(خيلی تشنمه ، آب خنک می خوام) گفتم :(پارچ که بغل دستته) گفت:(نه؛بايد بری از تو آشپزخانه برام درست کنی) رفتم با ترس و لرز آب يخ درست کردم، وقتی برگشتم؛ ديدم مهدی دارد می خندد . گفت:(از همان اول که آن موکت را ديدم ، فهميدم قضيه از چه قرار است ، می خواستم سر به سرت بذارم) گفتم:(آره ، تو رو خدا يه کاری بکن) گفت:(يه شرطی داره) من ساده هم منتظر بودم ببينم چه شرطی می گويد. گفت:(شرطش اينه که اگر موش ها را گرفتم ، کبابش کنی تا بخوريم) آن شب به خاطر اين حرف مهدی لب به غذا نزدم. به نقل از همسر شهيد + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 1 دی1386 و ساعت
6 |
يک روز عباس آمد و گفت: خانه يمان را بايد عوض کنيم. يکی از پرسنل نيروی هوايی را ديده بود که با هشت بچه در يک خانه دو اتاقه زندگی می کنند و نمی خواست که ما با دو تا بچه در اين خانه نسبتاً بزرگ زندگی کنيم. آدرس خانه ما را به آن آقا داده و رفته بود. آن آقا بعد از اينکه فهميد فرمانده پايگاه می خواهد خانه اش را به او بدهد؛ کلی اصرار کرد که نه ! ولی با پافشاری عباس قبول کرد و ما خانه يما ن را به آنها داديم. به نقل از همسر شهيد + نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در شنبه 1 دی1386 و ساعت
5 |
|
|