... و آن روزها که خورشید حقیقت از مشرق باورهای ما طلوع کرد ٬ دلهایمان آسمانی شد.
ستاره هایی که دل به زمین نداشته و نگاهشان به زیباترین افق آفرینش دوخته شده بود٬ برچین شدند و در آغوش بهشت جای گرفتند . وپروانه های سوخته بال ٬ شقایق ها و لاله ها در دشتی به گستره همه هستی کنگره ای برپا کردند به نام عشق.
ناگاه ابرهای تیره بر بام باورهایمان هجوم آوردند تا تبسم آزادی را به اسارت گیرند . آمده بودند تا ایران را ویران کنند و خرمشهر را غمکده.
این بود که پیر ما ٬ خورشید جماران ٬ پیروان خویش را فرا خواند تا دست بیگانه را فرو اندازند و جوانان ٬ آنان که بر شاخسار درخت انقلاب جوانه زده بودند ٬ پیام پیر را بوسه باران کردند. چفیه ها مهربانانه دست بر گردن آنان انداخته و عطر گیسوانشان را به تبرک بر می گرفتند . پیشانی بندهای سرخ و سبز بر سرهایی که سودای ولایت داشتند ٬ بسته شد. بین لب های نیایش و قرآن ها پیوندی مبارک برقرار شد و جبهه آغوش گشوده ٬ قلب های خدایی را در برگرفت و غم فراق بی قرارانه در قلب مادران لانه گزید.
جوانان رفتند و در این میان مهدی مقدس ٬ که مکبر خورشید ( شهید مهدی مقدس در نوجوانی در نجف اشرف مکبر امام خمینی بود و مراد از خورشید در اینجا حضرت امام است ) بود و سردار سبز سیرت ولایت ٬ شتابان تر از همه و عاشقانه تر از همیشه رفت و شقایق مذهب بازگشت.
این ٬ آغاز قصه عشق بود و فرجام آن را به شما وا می گذارم و می گذارم
وبلاگی که مشاهده می کنید قصه یاس مقدسی است که یاران ناب نامیده شد ٬ قصه سبز شدن جوانه ها و بهشتی شدن زمینی ها ٬ قصه عشق و امید و ایمان.
