تبليغاتX
یاران ناب

... و آن روزها که خورشید حقیقت از مشرق باورهای ما طلوع کرد ٬ دلهایمان آسمانی شد.

ستاره هایی که دل به زمین نداشته و نگاهشان به زیباترین افق آفرینش دوخته شده بود٬ برچین شدند و در آغوش بهشت جای گرفتند . وپروانه های سوخته بال ٬ شقایق ها و لاله ها در دشتی به گستره همه هستی کنگره ای برپا کردند به نام عشق.

ناگاه ابرهای تیره بر بام باورهایمان هجوم آوردند تا تبسم آزادی را به اسارت گیرند . آمده بودند تا ایران را ویران کنند و خرمشهر را غمکده.

این بود که پیر ما ٬ خورشید جماران ٬ پیروان خویش را فرا خواند تا دست بیگانه را فرو اندازند و جوانان ٬ آنان که بر شاخسار درخت انقلاب جوانه زده بودند ٬ پیام پیر را بوسه باران کردند. چفیه ها مهربانانه دست بر گردن آنان انداخته و عطر گیسوانشان را به تبرک بر می گرفتند . پیشانی بندهای سرخ و سبز بر سرهایی که سودای ولایت داشتند ٬ بسته شد. بین لب های نیایش و قرآن ها پیوندی مبارک برقرار شد و جبهه آغوش گشوده ٬ قلب های خدایی را در برگرفت و غم فراق بی قرارانه در قلب مادران لانه گزید.

جوانان رفتند و در این میان مهدی مقدس ٬ که مکبر خورشید ( شهید مهدی مقدس در نوجوانی در نجف اشرف مکبر امام خمینی بود و مراد از خورشید در اینجا حضرت امام است ) بود و سردار سبز سیرت ولایت ٬ شتابان تر از همه و عاشقانه تر از همیشه رفت و شقایق مذهب بازگشت.

این ٬ آغاز قصه عشق بود و فرجام آن را به شما وا می گذارم و می گذارم

وبلاگی که مشاهده می کنید قصه یاس مقدسی است که یاران ناب نامیده شد ٬ قصه سبز شدن جوانه ها و بهشتی شدن زمینی ها ٬ قصه عشق و امید و ایمان.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در پنجشنبه 4 بهمن1386 و ساعت 20 |

راه باز است. معبرها همه پاک شده اند. لابه لای سیم خاردارها٬ پلاک ها چشمک می زنند و شهدا هنوز ایستاده اند و با سر انگشت وفا٬ نقطه رهایی را نشان می دهند.

خط هنوز شکسته نشده است . کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است . فرمانده فریاد می زند:

سنگر بکن ای برادر ٬ امروز هم روز جنگ است

امروز اما قلم ها ٬نیزه های تفنگ است

امروز میدان معنا ٬ خود عرصه کارزار است

هر واژه ای یک گلوله ٬ هر جمله ای یک تفنگ است!

باید دست به کار شد. اینجا مجنون است ٬ جزیره عاشقان ٬ صدای فرمانده از لابه لای نیزارها تا اعماق تاریخ می رسد :

« اگر ماندید ٬ بنویسید٬ حقانیت و مظلومیت این بچه ها را.»

این اثر تراوش قلمی است که راه را باز می بیند و به آن سوی افق می نگرد.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در پنجشنبه 4 بهمن1386 و ساعت 19 |
value="false" />