تبليغاتX
یاران ناب
barflo02barflo07

فرا رسیدن سال نو مبارک باد

سال جدید را با یاد شهدا آغاز کنید

barflo07

barflo02

خاطره ای از سرتيپ حسين لشكری

ايشان می فرمايند: در دوران اسارت ، موقع تحويل سال، وسائل لازم واسه چيدن سفره هفت سين نداشتيم. مونده بوديم چطور سفره هفت سين بچينيم. تا اينكه يكي از بچه ها پيشنهاد داد هر كس كه اول درجه اش حرف س داره بياد وسط بشينه. و اين شد يه سفره هفت سين تاريخی كه عبارت بود از : سرهنگ ، سرلشكر،سروان ، سرگرد، ستوان ، سرگروهبان و سرباز. اين هفت نفر وسط نشستند و لحظه تحويل سال رو جشن گرفتيم.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 23 |

قسم به جان شقايق ، قسم به جان شهيد

كه حرف عشق نگفته ست جز زبان شهيد

اگر چه تشنه ی يك جرعه نور معرفتی

دريچه اي بگشا ، تازه بر جهان شهيد

شهيد ، بنده محبوب بارگاه خداست

بنه جبين ارادت بر آستان شهيد

فراز گنبد هفت آسمان فشاند نور

ستاره ی شرف نام جاودان شهيد

زجان خويش گذشتن به شوق حضرت دوست

به درس عشق همين است امتحان شهيد

هزار لاله دميد از بهار سرخ تنش

تفرّجی بكن ای دل به بوستان شهيد

زتيغ عشق خدا را چه زخم زيبایی ست

شكفته بر تن چون باغ ارغوان شهيد

از آن زتربت او بوی عشق می آيد

كه نيست غير بهشت خدا مكان شهيد

فنای تن چه دريغ است در تهاجم تيغ

بقای دولت دين باد آرمان شهيد

هزار سال اگر بگذرد به همره اشك

دل من است به دنبال كاروان شهيد

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 23 |

طلبه شهيد علی باقری هر روز ماشين پدرش رو بر ميداره و از خونه می زنه بيرون. اكثر اوقات تا دير وقت خونه نمياد. پدر و مادرش نگران ميشن. وقتی علت رو از خودش می پرسن جواب سر بالا ميده.

اين قضيه می گذره تا اينكه بعد از شهادت علی باقری ، خانواده اين شهيد عاليقدر متوجه می شوند ايشان هر روز با ماشين در شهر می چرخد و بيماران ب‍ی بضاعت را جمع كرده ، به شهر می برد و بعد از دوا و درمان آنها را به منازلشان باز می گرداند.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 23 |

سرهای ناسپاس! به جايی نمی رسيد

ای راه های كور ، به پايان نمی رسيد

بيهوده می دويد سوارانِ كاغذی

با سوء ظن ، به مقصد ايمان نمی رسيد

ديوار ، پيش روی شما قد كشيده است

محدود مانده ها ! به خيابان نمی رسيد

گفتيد از شهيد و شهادت شما ، ولی

حتی به گرد پای شهيدان نمی رسيد

برهان ما ، همان كه به معراج رفته است

اما شما كه هيچ به انسان نمی رسيد

ايمان بياوريد به آغاز فصل سرد

ورنه ، به شهر روشن باران نمی رسيد

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 22 |

در ديروزهای نزديك بود؛ در ديروزهای نه چندان دور كه برخاستن و خروشيدن دلاوران ، برانگيختگی طوفان های سهمگين را سبب شد ، كه در جای جای جهانِ اين همه خاموش ؛ كاخ های استبداد به لرزه در آيد و پيروزی خون بر شمشير عينيت يابد و امروزهای بی مخاطره ، مجالی است گسترده برای انديشيدن و سرودن از افراختگی بالا بلندانی كه از ارتفاع تماشاگه رازبه پرواز درآمدند و در مجاورت خورشيدها مأوا گزيدند.

واينك و در هميشه های ارغوانی ، خون هر شهيد پرچمی است افراخته و فريادی است بلند كه پايداری ملتی شكوهمند را هويتی از شرف و صلابت بخشيده است.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 22 |

 بيا به ياد شهيدان شبانه گريه كنيم

به روي خاك شرف عاشقانه گريه كنيم

چه شد كه قافله عمر رفت و ما مانديم

بيا به بخت بد خود شبانه گريه كنيم

زنخل سوخته پرسيده ام نشان شهيد

بيا به سوز دلش بي نشانه گريه كنيم

مرا شميم شهادت رسد زنو به مشام

بيا دوباره در اين آستانه گريه كنيم

طنين گريه عاشق دواي هر درديست

بيا و همچو علي (ع) عارفانه گريه كنيم

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 17 |

     شب عاشقی را رقم می زدند                     

        همانان كه بر مين قدم می زدند

     از آنان كه تنها پلاكی به جاست                  

     كمی استخوان مشت خاكی به جاست

 

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 17 |

شهادت لاله ها را چيدني كرد                  

                    به چشم دل خدا را ديدني كرد

ببوس اي خواهرم قبر برادر                  

                      شهادت سنگ را بوسيدني كرد

 

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 15 |

تقديم به رهبر و سرورم سيد علي خامنه اي:

عشق زيبا رخ مستان جهان سيد علي

اي اميد دل و اي مونس جان سيد علي

تا ابد مست و خمار مي خونرنگ توأم

اي كه عشقت همه جا ورد زبان سيد علي

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 15 |

من عقيده داشتم جنازه شهيد بو نمِي گيرد. تصميم گرفتيم تحقيق كنيم. رفتيم سرجنازه شهداي خودمان و كشته هاي عراقي. تاريخ كشته شدن هردوشان يكي بود. جنازه بعثي از ۱۵۰ متري بايد جلوي بيني را مي گرفتي و به هر جايش دست مي زدي خاكستر مي شد و چهره اش هم طوري بود كه مي فهميدي با درد و فشار مرده است . اما يكي بالاي سر يكي از شهداي خودمان ، من بيني ام را گذاشتم روي پيشاني اش، معطر نبود ولي بو هم نمي داد.چهره اش هم بسيار آرام بود؛ مثل كسي كه خوابيده است.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 15 |

حالا مي فهمم كه چرا بر روي خاك آن سرزمين بايد آهسته قدم نهاد ، زيرا هنوز قلب هاي پاك شهدايمان در اين خاك مي تپد. دلتنگم براي آن درياچه ي كوچكِ شلمچه ، كه وقتي به آن نگاه مي كني آب هم تشنه است ، تشنه تر از كوير براي اروند رود باوفا كه به شهيدانمان آب داد ، براي آن پُل معلق ميان نيستان كه روزي شهدايمان بر روي آن گام برداشته اند و ما حالا قدم در جاي گام هايشان مي گذاريم ، كه : آري ! ما راه روشنتان را ادامه مي دهيم.

+ نوشته شده توسط عبدالله خادم الزهرائی در دوشنبه 6 اسفند1386 و ساعت 20 |
value="false" />